|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
قديمي ترين تصوير موجود از تهران (عکس)
طهران در دوران حکومت ناصرالدين شاه قاجار؛ اين عكس قديمي ترين تصوير موجود از تهران، در موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران و نام کنونی این محل بلوار میرداماد است. ![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
عکسهایی که در بهترین زاویه گرفته شده اند ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
پاداش نیکی !!! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
اعلامیه اسباب کشی از امروز به آدرس زیر اسباب کشی میکنم و وبلاگ را بتدریج در آنجا پیاده میکنم . منتظرم در منزل نو به من سر بزنید. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
عجایب هفتگانه جهان معلم از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟ دانش آموز جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم. در این هنگام دانش آموز مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن. پس از شنیدن سخنان دانش آموز، کلاس در سکوتی محض فرو رفت. آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
پادشاه و سنگ ( جالبه )
در زمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگی را در
وسط جاده قرار داد وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی
مخفی کرد بعضی از بازرگانان وندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته
سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد
حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و............
نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد وباهر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت وان را کناری قرار داد ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل ان سکه های طلا ویک یاداشت پیدا کرد ... پادشاه نوشته بود:هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگیانسان باشد.
بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این
که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و
خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد 15سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد. صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود. کشیش گفت زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد. کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟ زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
(طناب )
داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است در آن لحظات سنگین سكوت، چاره ای نداشت جز اینكه فریاد بزند خدایا كمكم كن ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی خدایا کمک کن همه مار را ما که در جهالت خود غوطه وریم و با اینکه به
تو ایمان داریم ولی باز از حضور تو بر تمام زندگیمان مردد هستیم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
پادشاهی وزیری با تدبیر داشت. روزی پادشاه به همراه وزیر برای شکار کردن به جنگل رفت. بر اثر بی احتیاطی،پادشاه با وسیله ی شکاری پای خود را به شدت زخمی کرد،دلیل و حکمت این اتفاق را از وزیرش پرسید.وزیر پاسخ داد: "هر اتفاقی که می افتد بهترین است" پادشاه از سخن وزیر خشمگین شد کنند چیست؟ وزیر باز هم در پاسخ گفت: "هر اتفاقی که می افتد بهترین است" مدتی گذشت تا پادشاه به طور نسبی بهبود یافت وزیر همچنان زندانی بود و پادشاه تصمیم گرفت این بار بدون حضور وزیرش به شکار برود. در جنگل پادشاه و همراهانش گرفتار آدمخوار ها شدند!!! آن ها دست و پای همه را بستند و به اردوگاهشان بردند هنگام انجام مراسم و آماده کردن دیگ ها،متوجه زخم پای پادشاه شدند از آن جایی که آدم خوارها افراد زخمی را نمی خورند پادشاه را به وسط جنگل بردند و آزاد کردند. در این هنگام پادشاه به یاد حرف وزیرش افتاد.او فکر کرد زخمی نمی شد.امروز در کام آدمخوار ها بود و اگر آن روز دستور زندانی کردن وزیر نمی داد،امروز وزیر همراه او به برای شکار به جنگل می رفت و طمعه ی آدمخوار ها می شد.او لبخندی زد "هر اتفاقی که می افتد بهترین است" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
افتخارالیزا توی فرودگاه منتظر نشسته بود تا سوار هواپیماش
بشه. جایی که نشسته بود، افراد منتظر دیگهای هم بودن که الیزا اونا رو
نمیشناخت.
همین طور که منتظر بود، کتابمقدسش رو درآورد و شروع کرد به خوندن. یک دفعه احساس کرد که همه مردم اطرافش دارن بهش نگاه میکنن. الیزا سرشو بالا کرد و متوجه شد که دارن به یک جایی درست پشت سر اون نگاه میکنند. برگشت تا ببینه همه دارن به چی نگاه میکنن؛ و دید که مهماندار داره یک صندلی چرخداری رو هل میده که زشت ترین پیرمردی که تا به حال دیده بود، روش نشسته. الیزا میگفت پیرمرد موهای بلند سفیدی داشت که فوقالعاده درهم و آشفته بود. صورتش پر از چین و چروک بود و اصلاً هم مهربون به نظر نمیرسید. اون میگفت نمیدونم چرا ولی حس خاصی بهش پیدا کردم و فکر کردم که خدا از من میخواد تا بهش بشارت بدم. میگفت تو فکرم به خدا میگفتم: "اوه خداوندا ! خواهش میکنم، الان نه! اینجا نه مهم نبود الیزا چی فکر میکرد، اون نمیتونست از یاد پیرمرد بیاد بیرون. و یک دفعه فهمید که دقیقاً خدا ازش چی میخواد. اون باید میرفت و موهای پیرمرد رو شونه میکرد!!! اون رفت و جلوی صندلی پیرمرد زانو زد و گفت: "آقا، این افتخار رو به من میدید که موهاتونو براتون شونه کنم؟" پیرمرد گفت: "چی ؟؟؟" الیزا فکر کرد: "خوب خدا رو شکر، مثل اینکه گوشاش سنگینه" دوباره یکم بلندتر گفت: "آقا، این افتخار رو به من میدید که موهاتونو براتون شونه کنم؟" پیرمرد گفت: "اگه میخوای با من صحبت کنی باید صداتو ببری بالا، من تقریباً ناشنوا هستم." بنابراین این دفعه الیزا داد زد: "آقا، این افتخار رو به من میدید که موهاتونو براتون شونه کنم؟" همه داشتن نگاه میکردن تا ببینن جوابش چی میتونه باشه. پیرمرد با سردرگمی بهش نگاه کرد و گفت: "خوب، اگه واقعاً خودت میخوای، باشه!" الیزا میگفت من حتی شونه هم نداشتم، اما با این حال فکر کردم که این درخواست رو حتماً بکنم. پیرمرد گفت: "توی کیفی که به پشت صندلیم آویزونه یه نگاهی بکن، یه دونه شونه توش هست." الیزا درش آورد و شروع کرد به شونه کردن. (اون یه دختر کوچولوی مو بلند داشت، پس حسابی تجربه داشت که چهجوری گرههای مو رو میتونه باز کنه). الیزا یه مدت طولانی کار کرد تا بالأخره آخرین گره رو هم درآورد. همون موقع که داشت کارشو تموم میکرد، شنید که پیرمرد داره گریه میکنه. رفت و دستشو روی زانوهای مرد گذاشت و جلوی صندلیش زانو زد و مستقیماً به چشماش نگاه کرد. و گفت: "آقا، شما عیسی رو میشناسین؟" جواب داد: "بله، البته که میشناسم. میدونی، همسرم به من گفت تا تو عیسی رو نشناسی نمیتونی با من ازدواج کنی. منم همهچیز رو راجع به عیسی یاد گرفتم و سالها پیش ازش خواستم که به قلب من بیاد، قبل از اینکه با همسرم ازدواج کنم." پیرمرد ادامه داد: "میدونی، من الان تو راه رفتن به خونه هستم؛ برای اینکه همسرمو ببینم. من برای یه مدت خیلی طولانی توی بیمارستان بودم، و باید یه جراحی توی این شهر که کلی از خونهام دوره، انجام میدادم. همسرم نمیتونست باهام بیاد چون خودش هم خیلی شکسته شده." اون گفت: "من خیلی نگران موهام بودم که چقدر آشفته به نظر میرسه، دلم نمیخواست که همسرم منو با این قیافه وحشتناک ببینه، و خودم هم نمیتونستم موهامو شونه کنم." همین طور که داشت از الیزا به خاطر کارش تشکر میکرد، اشک از گونههاش پایین میریخت. اون همینجور پشت سر هم تشکر میکرد. الیزا هم گریهاش گرفته بود، همه مردمی که اونجا شاهد ماجرا بودن، اشک میریختن. همینطور که همشون داشتن سوار هواپیما میشدن، مهماندار که خودش هم گریه کرده بود، الیزا رو متوقف کرد و پرسید: "چرا این کار رو کردی؟" و اونجا دقیقاً فرصت مناسب بود، چون دری باز شده بود تا بشه محبت خدا رو با یک نفر در میون گذاشت. الیزا گفت: "ما همیشه طریقهای خداوند رو درک نمیکنیم، ولی آماده باش، خدا ممکنه از ما استفاده کنه تا نیاز کسی رو برطرف بکنه، همون طور که نیاز این پیرمرد رو برطرف کرد، و در همون لحظه، یه جان گمشده رو که نیاز داشت تا از محبت خدا بشنوه، صدا زد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
وقتی کرگدن عاشق شد!کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل قدم میزد. دم جنبانکی که همون اطراف پرواز می کرد، اونو دید. ازش پرسید: "چرا تنهائی"
کرگدن گفت: "همه کرگدن ها تنها هستن" دم جنبانک: "یعنی تو یک دوست هم نداری؟" کرگدن: "این دوست یعنی چه؟" دم جنبانک: "دوست، یعنی کسی که با تو بیاد، دوستت داشته باشه و به تو کمک کنه" کرگدن: "ولی من که کمک نمی خوام" دم جنبانک: "اما باید یه چیزی باشه، مثلاً لابد پشت تو می خاره، لای چین های پوستت پر از حشره های ریزه. یکی باید پشت تو را بخارونه، یکی باید حشره های پوستت رو برداره" کرگدن: "اما من نمی تونم با کسی دوست شم، پوستم کلفت و صورتم زشته، هیچ میدونستی همه به من می گن پوست کلفت؟" دم جنبانک: "اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شه نه به پوست" کرگدن: "قلب ؟ این قلب که میگی یعنی چه ؟ من فقط پوست دارم و شاخ" دم جنبانک: "این که امکان نداره، همه قلب دارن" کرگدن: "کو ؟ کجاست ؟ من که قلب خودمو نمی بینم" دم جنبانک: "خب ، چون از قلبت استفاده نمی کنی، اونو نمی بینی. ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یه قلب نازک داری" کرگدن: "نه، من یه قلب نازک ندارم، من حتماً یه قلب کلفت دارم" دم جنبانک: "نه، تو یه قلب نازک داری، چون به جای این که دم جنبانک رو بترسونی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و اونو بخوری، داری با هاش حرف می زنی" کرگدن: "خب، اینا که گفتی یعنی چه؟" دم جنبانک: "وقتی که یه کرگدن پوست کلفت، یه قلب نازک داره یعنی چی! یعنی این که می تونه دوست داشته باشه، می تونه عاشق بشه" کرگدن: "اینا که می گی یعنی چه؟ دم جنبانک: "... ، یعنی ... ، یعنی بذار روی پوست کلفت و قشنگت بشینم، آره بذار روی اون بشینم" کرگدن چیزی نگفت، یعنی داشت دنبال یه جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتره همون اولین جمله اش رو بگه، اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش رو می خاروند و حشره های ریز لای چین های پوستشو با نوک نازکش و درازش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می یاد، اما نمی دونست دقیقاً از چی خوشش می یاد. کرگدن: "اسم این دوست داشتنه ؟ اسم این که من دلم می خواد تو روی پشت من بمونی و مزاحم های کوچولوی پشتمو بخوری ؟ دم جنبانک: "نه اسم این نیازه، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شه احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتره" کرگدن نفهمید که دم جنبانک چی میگه، اما فکر کرد لابد درست می گه. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می اومد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتشو می خاروند و هر روز حشره های کوچیکه لای پوست کلفتشو بر میداشت و میخورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یه روز کرگدن به دم جنبانک گفت: "به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خارونه احساس خوبی داره، برای یه کرگدن کافیه ؟" دم جنبانک: "نه ، کافی نیس" کرگدن: "آره، کافی نیس، چون من حس می کنم چیزای دیگه ای هم هست که من احساس خوبی نسبت به اونا داشته باشم. راستش، من می خوام تو رو تماشا کنم و به صدای آوازت گوش کنم" دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خوند، جلوی چشمای کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کنه. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یه چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت: "دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی، اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چیکار کنم ؟" دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدنو دید. اومد و روی سر اون نشست و گفت: "غصه نخور دوست من، تو یه عالمه از این قلبهای نازک داری" کرگدن: "اینکه کرگدنی دوست داره دم جنبانکی رو تماشا کنه و وقتی تماشاش می کنه، قلبش از چشمش می افته چه معنی ای داره؟" دم جنبانک چرخی زد و گفت: "یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند" کرگدن: "عاشق یعنی چی ؟" دم جنبانک: "یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکه" کرگدن بازم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزنه، باز پرواز کنه و او باز هم تماشاش کنه و باز قلبش از چشماش بیفته. کرگدن فکر کرد که اگه قلبش همین طور از چشماش بریزه، یه روز حتماً قلبش تموم می شه. اون وقت لبخندی زد و با خودش گفت: "من که اصلاً قلب نداشتم. حالا که دم جنبانک به من قلب داده، چه عیبی داره، بذار تموم قلبم برای اون بریزه" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا را دوست دارم ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
اندیشه ایرانی!!!همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره.. کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت: " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم" از خودم : واقعا تو هر چیزی مغزمون کار میکنه نظر شما چیه؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
هم میهن دیگر اين همه از واژه های بیگانه استفاده نکنیم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر مطمئن بودید شکست نمیخورید کدام آرزوی خود را عملی میکردید؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
.. هر چه میخواهی گناه کن!شخصی آمد نزد امام حسین (ع)
گفت من فردی گنهکارم ، و توان مقابله با گناه هم در من نیست . پس مرا نصیحتی فرما! حضرت فرمودند: پنج کار را انجام بده ، بعد هرچه می خواهی گناه کن!! 1- روزی خدا را نخور ، بعد هرچه می خواهی گناه کن. 2- از مملکت خدا بیرون رو ، بعد هرچه می خواهی گناه کن. 3- برو جایی که خدا تو را نبیند و بعد هرچه می خواهی گناه کن. 4- وقتی فرشته مرگ برای قبض روح به سراغت آمد ، او را از خود دور کن و بعد هرچه می خواهی گناه کن. 5- وقتی که مالک جهنم خواست تو را داخل آتش نماید ، پس داخل مشو و بعد هرچه می خواهی گناه کن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
نيايش با خداI asked god to take away my habit God said : no it is not for me to take away, but for you to give it up از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی I asked god to make my handicapped child whole God said : no, body is only temporary از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد خدا فرمود : لازم نیست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است I asked god to give me happiness God said : I give you blessings happiness is up to you گفتم مرا خوشبخت کن خدا فرمود : نعمت از من، خوشبخت شدن از تو I asked god to make my spirit grow God said : no, You must grow on your own but i will prune you to make you fruitful از او خواستم روحم را رشد دهد خدا فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی، من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی I asked god for all things that i might enjoy life God said : I will give you life, so that you may enjoy all things از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم خدا فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام I asked god to help me love others as much as he loves me God said : Ahah, finally you have the ide از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم خدا فرمود : بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
5 دلارسارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جا خورد و گفت چه میخواهی؟ دخترک جواب داد برادرم خیلی مریض است می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدراست؟ دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟ دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این تمام پول من است. من ازکجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟ دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم . فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشه ، آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود. فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت :هزینه عمل 5 دلار می شد که قبلا پرداخت شده است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
هزینه عشقپسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود : صورتحساب !!! جمع بدهی شما به من :12.000 تومان ! مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت: و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند. چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!! مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه 12.000 تومان !!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا مینشست.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
فرشتهپرنده بر شانه های
انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نیستم.
تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و
آد م ها را خوب می دانم. اما گاهی پرند ه ها و انسا نها را اشتباه می
گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزر گترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید. پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی. پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود. پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را كجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذا شت و جای خالی چیزی را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
روسپی و راهبراهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟! زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد ... بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ... راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!! و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ... راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد .... روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند ! در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟! یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است .. تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! " از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها " اثر : پائولو کوئیلو |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
13 اشتباه مهم در زندگی۱) خوشبختی به قیمت بدبختی دیگران
۲) نگرانی از مسائلی که خارج از کنترل شماست. ۳) عدم حذف غیرممکن در زندگی ۵) محدود دیدن ۷) فکر کردن به محدودیتها قبل از اقدام به عمل ۹) باور به شانس بد ۱۱) در اندیشه گذشته |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
سررسیدپسر جواني در جاهاي مختلفي چون كافي شاپ ،پارك ،ايستگاه اتوبوس سررسيد هاي مختلفي مي گذارد. شب در اتاقي كوچك كنار تلفن نشسته است.پيرمردي زنگ مي زند و به جوان مي گويد سررسيد او را پيدا كرده است.پسر مي گويد احتياجي به آن ندارد و پير مرد آنرا دور بيندازد. پير زني هم زنگ مي زند و درباره پيدا كردن يك سررسيد خبر مي دهد، پسر جوان به او هم مي گويد به سرسيدش احتياجي ندارد. دختري زنگ مي زند و درباره يافتن سررسيد خبر مي دهد. پسر جوان مي گويد به آن سررسيد احتياج فراوان داردو با دختر قرار ملاقات مي گذارد. صبح روز بعد پسر جوان پس از اصلاح صورت با لباس مرتب و آراسته به سمت محل قرار كه يك استگاه اتوبوس ، مقرر شده مي رود اما با كمال تعجب مي بيند حدود 20 دختر با همان مشخصات گفته شده از طرف دختر ،يعني يك مانتو و مقنعه سورمه اي در ايستگاه منتظر رسيدن اتو بوس هستند. اتوبوس مي رسد و مانع ديدن ايستگاه از نگاه پسر جوان مي شود ، پس از مدت كوتاهي اتوبوس مي رود ، همه مسافران رفته اند و تنها يك سررسيد آبي رنگ روي نيمكت اتوبوس ديده مي شود |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||
|
|
|
|
آخرین خبرمرد ثروتمندی مباشرخود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
- جرج ازخانه چه خبر؟ - خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد. - سگ بیچاره پس او مرد. چه چیر باعث مرگ اوشد؟ - پرخوری قربان! - پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟ - گوشت اسب قربان و همین باعث مرگ او شد. - این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟ - همه اسب های پدرتان مردند قربان! - چه گفتی؟ همه آنها مردند؟ - بله قربان همه آنها از کار زیادی مردند. - برای چه اینقدر کار کردند؟ - برای اینکه آب بیاورند قربان! - گفتی آب؛ آب برای چه؟ - برای آنکه آتش را خاموش کنند قربان! - کدام آتش را؟ - آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد. - پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟ - فکرمی کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان! - گفتی شمع؟ کدام شمع؟ - شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان! - مادرم هم مرد؟ - بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان! - کدام حادثه؟ - حادثه مرگ پدرتان قربان! - پدرم هم مرد؟ - بله قربان مرد. بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت. - کدام خبر را؟ - خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان!!! خواستم خبرها را هرچه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط محمدرضا امین
|
|
||