تبليغاتX
زندگی زیبا با ام اس

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

قديمي ترين تصوير موجود از تهران (عکس)
طهران در دوران حکومت ناصرالدين شاه قاجار؛ اين عكس قديمي ترين تصوير موجود از تهران، در موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران و نام کنونی این محل بلوار میرداماد است.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

عکسهایی که در بهترین زاویه گرفته شده اند

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

پاداش نیکی !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

اعلامیه اسباب کشی

از امروز به آدرس زیر اسباب کشی میکنم و وبلاگ را بتدریج در آنجا پیاده میکنم .

منتظرم در منزل نو به من سر بزنید.


آدرس جدید:    zendegibams.mihanblog.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

عجایب هفتگانه جهان

معلم از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟

دانش آموز جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.

در این هنگام دانش آموز مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.

پس از شنیدن سخنان دانش آموز، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.

آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

پادشاه و سنگ  ( جالبه )
در زمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد بعضی از بازرگانان وندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و............

نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد وباهر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت وان را کناری قرار داد ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل ان سکه های طلا ویک یاداشت پیدا کرد ...

پادشاه نوشته بود:هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگیانسان باشد.



اگر دنیای ما دنیای سنگ است

بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

7 اصل موفقیت

گفته میشه «بیل گیتس»، رئیس «مایکروسافت»، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان‌های آمریکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت:

«در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش‌آموزان نمی‌آموزند»

او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبیرستان فرا نمی‌گیرند، بیان كرد.


این اصول به شرح ذیل است:


اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می‌رود که قبل از آن ‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید. 

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آن‌که بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم: اگر فکر می‌کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد. 

اصل پنجم: آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار « یک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید. 

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌رسد، ملال‌آور نبودند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

 

زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.

پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.

15سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.

صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود.

                                          

خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.

وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.

کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم. 

زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.

کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟

زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!

 

      

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

(طناب )

داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت
داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود
او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد
به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد

داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود.

در آن لحظات سنگین سكوت، چاره ای نداشت جز اینكه فریاد بزند خدایا كمكم كن

 ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟
واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم

البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید
هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است
هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست

خدایا کمک کن همه مار را ما که در جهالت خود غوطه وریم و با اینکه به تو ایمان داریم ولی باز از حضور تو بر تمام زندگیمان  مردد هستیم
تو بزرگی و به بزرگی و دانائیت قسمت می دهیم مارا به جهالت خود وا مگذار و ......   الهی امین
ای بهترین معبود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

پادشاهی وزیری با تدبیر داشت.

روزی پادشاه به همراه وزیر برای شکار کردن به جنگل رفت.

بر اثر بی احتیاطی،پادشاه با وسیله ی شکاری پای خود را به شدت

زخمی کرد،دلیل و حکمت این اتفاق را از وزیرش پرسید.وزیر پاسخ داد:

    "هر اتفاقی که می افتد بهترین است"

پادشاه از سخن وزیر خشمگین شد و دستور داد وزیر را زندانی

کنند .پادشاه رو به وزیر کرد و گفت: حال نظرت راجع به حکمت دستور ما

چیست؟ وزیر باز هم در پاسخ گفت:

    "هر اتفاقی که می افتد بهترین است"

مدتی گذشت تا پادشاه به طور نسبی بهبود یافت وزیر همچنان زندانی

 بود و پادشاه تصمیم گرفت این بار بدون حضور وزیرش به شکار برود.

در جنگل پادشاه و همراهانش گرفتار آدمخوار ها شدند!!!

آن ها دست و پای همه را بستند و به اردوگاهشان بردند

هنگام انجام مراسم و آماده کردن دیگ ها،متوجه زخم پای پادشاه

شدند از آن جایی که آدم خوارها افراد زخمی را نمی خورند پادشاه را

 به وسط جنگل بردند و آزاد کردند.

در این هنگام پادشاه به یاد حرف وزیرش افتاد.او فکر کرد اگر آن روز

 زخمی نمی شد.امروز در کام آدمخوار ها بود و اگر آن روز دستور 

زندانی کردن وزیر نمی داد،امروز وزیر همراه او به برای شکار به جنگل

می رفت و  طمعه ی آدمخوار ها می شد.او لبخندی زد و تکرار کرد:

   "هر اتفاقی که می افتد بهترین است"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

افتخار

الیزا توی فرودگاه منتظر نشسته بود تا سوار هواپیماش بشه. جایی که نشسته بود، افراد منتظر دیگه‌ای هم بودن که الیزا اونا رو نمی‌شناخت.
همین طور که منتظر بود، کتاب‌مقدسش رو درآورد و شروع کرد به خوندن.
یک دفعه احساس کرد که همه مردم اطرافش دارن بهش نگاه می‌کنن. الیزا سرشو بالا کرد و متوجه شد که دارن به یک جایی درست پشت سر اون نگاه می‌کنند.

برگشت تا ببینه همه دارن به چی نگاه می‌کنن؛ و دید که مهماندار داره یک صندلی چرخداری رو هل میده که زشت ترین پیرمردی که تا به حال دیده بود، روش نشسته. الیزا می‌گفت پیرمرد موهای بلند سفیدی داشت که فوق‌العاده درهم و آشفته بود. صورتش پر از چین و چروک بود و اصلاً هم مهربون به نظر نمی‌رسید.

اون می‌گفت نمی‌دونم چرا ولی حس خاصی بهش پیدا کردم و فکر کردم که خدا از من می‌خواد تا بهش بشارت بدم. می‌گفت تو فکرم به خدا می‌گفتم: "اوه خداوندا ! خواهش می‌کنم، الان نه! اینجا نه

مهم نبود الیزا چی فکر می‌کرد، اون نمی‌تونست از یاد پیر‌مرد بیاد بیرون. و یک دفعه فهمید که دقیقاً خدا ازش چی می‌خواد. اون باید می‌رفت و موهای پیر‌مرد رو شونه می‌کرد!!!

اون رفت و جلوی صندلی پیرمرد زانو زد و گفت:

"آقا، این افتخار رو به من میدید که موهاتونو براتون شونه کنم؟"

پیرمرد گفت: "چی ؟؟؟"

الیزا فکر کرد: "خوب خدا رو شکر، مثل اینکه گوشاش سنگینه"

دوباره یکم بلند‌تر گفت: "آقا، این افتخار رو به من میدید که موهاتونو براتون شونه کنم؟"

پیر‌مرد گفت: "اگه می‌خوای با من صحبت کنی باید صداتو ببری بالا، من تقریباً نا‌شنوا هستم."

بنا‌بر‌این این‌ دفعه الیزا داد زد: "آقا، این افتخار رو به من میدید که موهاتونو براتون شونه کنم؟"

همه داشتن نگاه می‌کردن تا ببینن جوابش چی می‌تونه باشه. پیر‌مرد با سر‌در‌گمی بهش نگاه کرد و گفت: "خوب، اگه واقعاً خودت می‌خوای، باشه!"

الیزا می‌گفت من حتی شونه هم نداشتم، اما با این حال فکر کردم که این درخواست رو حتماً بکنم.

پیر‌مرد گفت: "توی کیفی که به پشت صندلیم آویزونه یه نگاهی بکن، یه دونه شونه توش هست."

الیزا درش آورد و شروع کرد به شونه کردن. (اون یه دختر کوچولوی مو بلند داشت، پس حسابی تجربه داشت که چه‌جوری گره‌های مو رو می‌تونه باز کنه). الیزا یه مدت طولانی کار کرد تا بالأخره آخرین گره رو هم درآورد.
همون موقع که داشت کارشو تموم می‌کرد، شنید که پیرمرد داره گریه می‌کنه. رفت و دستشو روی زانوهای مرد گذاشت و جلوی صندلیش زانو زد و مستقیماً به چشماش نگاه کرد. و گفت: "آقا، شما عیسی رو می‌شناسین؟"

جواب داد: "بله، البته که می‌شناسم. می‌دونی، همسرم به من گفت تا تو عیسی رو نشناسی نمی‌تونی با من ازدواج کنی. منم همه‌چیز رو راجع به عیسی یاد گرفتم و سال‌ها پیش ازش خواستم که به قلب من بیاد، قبل از اینکه با همسرم ازدواج کنم."

پیر‌مرد ادامه داد: "می‌دونی، من الان تو راه رفتن به خونه هستم؛ برای اینکه همسرمو ببینم. من برای یه مدت خیلی طولانی توی بیمارستان بودم، و باید یه جراحی توی این شهر که کلی از خونه‌ام دوره، انجام می‌دادم. همسرم نمی‌تونست باهام بیاد چون خودش هم خیلی شکسته شده."

اون گفت: "من خیلی نگران موهام بودم که چقدر آشفته به نظر می‌رسه، دلم نمی‌خواست که همسرم منو با این قیافه وحشتناک ببینه، و خودم هم نمی‌تونستم موهامو شونه کنم."

همین طور که داشت از الیزا به خاطر کارش تشکر می‌کرد، اشک از گونه‌هاش پایین می‌ریخت. اون همین‌جور پشت سر هم تشکر می‌کرد.

الیزا هم گریه‌اش گرفته بود، همه مردمی که اون‌جا شاهد ماجرا بودن، اشک می‌ریختن. همین‌طور که همشون داشتن سوار هواپیما می‌شدن، مهماندار که خودش هم گریه کرده بود، الیزا رو متوقف کرد و پرسید: "چرا این کار رو کردی؟"

و اون‌جا دقیقاً فرصت مناسب بود، چون دری باز شده بود تا بشه محبت خدا رو با یک نفر در میون گذاشت.
الیزا گفت: "ما همیشه طریق‌های خداوند رو درک نمی‌کنیم، ولی آماده باش، خدا ممکنه از ما استفاده کنه تا نیاز کسی رو بر‌طرف بکنه، همون طور که نیاز این پیر‌مرد رو برطرف کرد، و در همون لحظه، یه جان گمشده رو که نیاز داشت تا از محبت خدا بشنوه، صدا زد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

وقتی کرگدن عاشق شد!

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل قدم میزد. دم جنبانکی که همون اطراف پرواز می کرد، اونو دید. ازش پرسید: "چرا تنهائی"

کرگدن گفت: "همه کرگدن ها تنها هستن"

 دم جنبانک: "یعنی تو یک دوست هم نداری؟"

کرگدن: "این دوست یعنی چه؟"

دم جنبانک: "دوست، یعنی کسی که با تو بیاد، دوستت داشته باشه و به تو کمک کنه"

 کرگدن: "ولی من که کمک نمی خوام"

دم جنبانک: "اما باید یه چیزی باشه، مثلاً لابد پشت تو می خاره، لای چین های پوستت پر از حشره های ریزه. یکی باید پشت تو را بخارونه، یکی باید حشره های پوستت رو برداره"

کرگدن: "اما من نمی تونم با کسی دوست شم، پوستم کلفت و صورتم زشته، هیچ میدونستی همه به من می گن پوست کلفت؟"

دم جنبانک: "اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شه نه به پوست"

کرگدن: "قلب ؟ این قلب که میگی یعنی چه ؟ من فقط پوست دارم و شاخ"

دم جنبانک: "این که امکان نداره، همه قلب دارن"

کرگدن: "کو ؟ کجاست ؟ من که قلب خودمو نمی بینم"

 دم جنبانک: "خب ، چون از قلبت استفاده نمی کنی، اونو نمی بینی. ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یه قلب نازک داری"

کرگدن: "نه، من یه قلب نازک ندارم، من حتماً یه قلب کلفت دارم"

 دم جنبانک: "نه، تو یه قلب نازک داری، چون به جای این که دم جنبانک رو بترسونی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و اونو بخوری، داری با هاش حرف می زنی"

کرگدن: "خب، اینا که گفتی یعنی چه؟"

 دم جنبانک: "وقتی که یه کرگدن پوست کلفت، یه قلب نازک داره یعنی چی! یعنی این که می تونه دوست داشته باشه، می تونه عاشق بشه"

کرگدن: "اینا که می گی یعنی چه؟

 دم جنبانک: "... ، یعنی ... ، یعنی بذار روی پوست کلفت و قشنگت بشینم، آره بذار روی اون بشینم" کرگدن چیزی نگفت، یعنی داشت دنبال یه جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتره همون اولین جمله اش رو بگه، اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش رو می خاروند و حشره های ریز لای چین های پوستشو با نوک نازکش و درازش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می یاد، اما نمی دونست دقیقاً از چی خوشش می یاد.

کرگدن: "اسم این دوست داشتنه ؟ اسم این که من دلم می خواد تو روی پشت من بمونی و مزاحم های کوچولوی پشتمو بخوری ؟

دم جنبانک: "نه اسم این نیازه، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شه احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتره" کرگدن نفهمید که دم جنبانک چی میگه، اما فکر کرد لابد درست می گه. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می اومد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتشو می خاروند و هر روز حشره های کوچیکه لای پوست کلفتشو بر میداشت و میخورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یه روز کرگدن به دم جنبانک گفت: "به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خارونه احساس خوبی داره، برای یه کرگدن کافیه ؟" دم جنبانک: "نه ، کافی نیس" کرگدن: "آره، کافی نیس، چون من حس می کنم چیزای دیگه ای هم هست که من احساس خوبی نسبت به اونا داشته باشم. راستش، من می خوام تو رو تماشا کنم و به صدای آوازت گوش کنم" دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خوند، جلوی چشمای کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کنه. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یه چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت: "دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی، اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چیکار کنم ؟"

 دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدنو دید. اومد و روی سر اون نشست و گفت: "غصه نخور دوست من، تو یه عالمه از این قلبهای نازک داری" کرگدن: "اینکه کرگدنی دوست داره دم جنبانکی رو تماشا کنه و وقتی تماشاش می کنه، قلبش از چشمش می افته چه معنی ای داره؟" دم جنبانک چرخی زد و گفت: "یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند"

کرگدن: "عاشق یعنی چی ؟"

دم جنبانک: "یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکه" کرگدن بازم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزنه، باز پرواز کنه و او باز هم تماشاش کنه و باز قلبش از چشماش بیفته. کرگدن فکر کرد که اگه قلبش همین طور از چشماش بریزه، یه روز حتماً قلبش تموم می شه. اون وقت لبخندی زد و با خودش گفت: "من که اصلاً قلب نداشتم. حالا که دم جنبانک به من قلب داده، چه عیبی داره، بذار تموم قلبم برای اون بریزه"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

خدا را دوست دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

اندیشه ایرانی!!!

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره.

کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته.

کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.

کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت:

" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
 
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:
تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم .

از خودم : واقعا تو هر چیزی مغزمون کار میکنه نیشخند ، خوشم اومد. البته باید قیافه مسئولین بانک رو آدم میدید زمانی که این ایرانی این مسئله رو برای اونها روشن کرد.

نظر شما چیه؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

هم میهن دیگر اين همه از واژه های بیگانه استفاده نکنیم



از اين پس به جاي شروع بگو آغاز
از اين پس به جاي اول بگو نخست
از اين پس به جاي لباس بگو پوشام ( يا جامه )‌
از اين پس به جاي فتح يا ظفر بگو پيروزي
از اين پس به جاي مراجعه بگو بازگشت
از اين پس به جاي شجاع بگو دلير ( شير دل )
از اين پس به جاي طعم بگو مزه
از اين پس به جاي عاقبت بگو سرانجام
از اين پس به جاي خطيب بگو سخنران
از اين پس به جاي صلح بگو سازش ( يا آشتي )‌
از اين پس به جاي ظاهر بگو نما
از اين پس به جاي مشاهده بگو نگريستن ( يا تماشا )‌
از اين پس به جاي داخل بگو تو ( يا درون )‌
از اين پس به جاي منهدم بگو نابود
از اين پس به جاي قزيب بگو نزديك
از اين پس به جاي بين بگو ميان

 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

مناظر زیبا از سراسر ایران


مابقی در ادامه متن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

اگر مطمئن بودید شکست نمیخورید کدام آرزوی خود را عملی میکردید؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

آکواریوم




مابقی درادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

.. هر چه میخواهی گناه کن!

شخصی آمد نزد امام حسین (ع)

گفت من فردی گنهکارم ، و توان مقابله با گناه هم در من نیست . پس مرا نصیحتی فرما!

حضرت فرمودند:

پنج کار را انجام بده ، بعد هرچه می خواهی گناه کن!!

1-  روزی خدا را نخور ، بعد هرچه می خواهی گناه کن.

2-  از مملکت خدا بیرون رو ، بعد هرچه می خواهی گناه کن.

3-  برو جایی که خدا تو را نبیند و بعد هرچه می خواهی گناه کن.

4-  وقتی فرشته مرگ برای قبض روح به سراغت آمد ، او را از خود دور کن و بعد هرچه می خواهی گناه کن.

5-  وقتی که مالک جهنم  خواست تو را داخل آتش نماید ، پس داخل مشو و بعد هرچه می خواهی گناه کن
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

نيايش با خدا


I asked god to take away my habit
God said : no it is not for me to take away, but for you to give it up


از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی



I asked god to make my handicapped child whole
God said : no, body is only temporary

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد
خدا فرمود : لازم نیست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است



I asked god to give me happiness
God said : I give you blessings happiness is up to you


گفتم مرا خوشبخت کن
خدا فرمود : نعمت از من، خوشبخت شدن از تو


I asked god to make my spirit grow
God said : no, You must grow on your own but
i will prune you to make you fruitful


از او خواستم روحم را رشد دهد
خدا فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی،
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی


I asked god for all things that i might enjoy life
God said : I will give you life, so that you may enjoy all things


از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
خدا فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام


I asked god to help me love others as much as he loves me
God said : Ahah, finally you have the ide


از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم
خدا فرمود : بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

5 دلار

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد
. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار
.
بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت
.
جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت
.
داروساز جا خورد و گفت چه میخواهی؟

دخترک جواب داد برادرم خیلی مریض است می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟
دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این تمام پول من است. من ازکجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم .
فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشه ، آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود
.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت
.
پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت :هزینه عمل 5 دلار می شد که قبلا پرداخت شده است
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

و اما عشق .......





مابقی در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

هزینه عشق

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد

 و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان

جمع بدهی شما به من :12.000 تومان  !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،

چند لحظه خاطراتش را مرور کرد

و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که :

 هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند.

 چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:
مامان … دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره :

جمع بدهی میشه 11.000 تومان  نه 12.000 تومان  !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می‌نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره‌ها کلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی‌ای که به ساحل نزدیک می‌شد از خواب پرید.
کشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

فرشته

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نیستم.  تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب می دانم. اما گاهی پرند ه ها و انسا نها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزر گترین اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.

 پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود. پرنده این را گفت و پر زد .

انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را كجا گذاشتی؟

 انسان دست بر شانه هایش گذا شت و جای خالی چیزی را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

روسپی و راهب

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !
راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟!
زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد ...
بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...
راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!
و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...
راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !
زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟
خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ....
روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !
در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!
یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است .. تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "

از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "
اثر : پائولو کوئیلو
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

13 اشتباه مهم در زندگی

۱) خوشبختی به قیمت بدبختی دیگران
۲) نگرانی از مسائلی که خارج از کنترل شماست.

۳) عدم حذف غیرممکن در زندگی
۴) ترس از ریسک کردن برای پیروزی

۵) محدود دیدن
۶) اهداف شما قربانی افکار دیگران

۷) فکر کردن به محدودیتها قبل از اقدام به عمل
۸) باز کردن ذهن به روی هر نوع فکر

۹) باور به شانس بد
۱۰) ندیدن عواقب و پیامدها

۱۱) در اندیشه گذشته
۱۲) سطحی نگری
۱۳) عبرت نگرفتن از شکست

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

سررسید

پسر جواني در جاهاي مختلفي چون كافي شاپ ،پارك ،ايستگاه اتوبوس سررسيد هاي مختلفي مي گذارد.

  شب در اتاقي كوچك كنار تلفن نشسته است.پيرمردي زنگ مي زند و به جوان مي گويد سررسيد او را پيدا كرده است.پسر مي گويد احتياجي به آن ندارد و پير مرد آنرا دور بيندازد.

پير زني هم زنگ مي زند و درباره پيدا كردن يك سررسيد خبر مي دهد، پسر جوان به او هم مي گويد به سرسيدش احتياجي ندارد.

دختري زنگ مي زند و درباره يافتن سررسيد خبر مي دهد. پسر جوان مي گويد به آن سررسيد احتياج فراوان داردو با دختر قرار ملاقات مي گذارد.

صبح روز بعد پسر جوان پس از اصلاح صورت  با  لباس مرتب و آراسته به سمت محل  قرار كه يك استگاه اتوبوس ، مقرر شده مي رود اما با كمال تعجب  مي بيند حدود 20 دختر با همان مشخصات گفته شده از طرف دختر ،يعني يك مانتو و مقنعه سورمه اي در ايستگاه منتظر رسيدن اتو بوس هستند.

اتوبوس مي رسد و مانع ديدن ايستگاه از نگاه پسر جوان مي شود ، پس از مدت كوتاهي اتوبوس مي رود ، همه مسافران رفته اند و تنها يك سررسيد آبي رنگ روي نيمكت اتوبوس ديده مي شود

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  | 

آخرین خبر

مرد ثروتمندی مباشرخود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
- جرج ازخانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بیچاره پس او مرد. چه چیر باعث مرگ اوشد؟
- پرخوری قربان!
- پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگ او شد.
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان همه آنها از کار زیادی مردند.
- برای چه اینقدر کار کردند؟
- برای اینکه آب بیاورند قربان!
- گفتی آب؛ آب برای چه؟
- برای آنکه آتش را خاموش کنند قربان!
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
- فکرمی کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
- گفتی شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان!
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان مرد. بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان!!! خواستم خبرها را هرچه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط محمدرضا امین  |